جوجه ریز می بینمت![]()
تو پیوندا هست حتماسر بزنید![]()
همچنان به پاست
حشر و نشر آفتاب وابر
همچنان شنیدنی ست
در کمرکش هزار شاخه
سرگذشت غنچه از زبان برگ.
تا خدا، خداست
همچنان به پاست
حشر و نشر آفتاب وابر
گرچه
تاب می خورد
میان شاخه ها
صدای رعد.
عمر آسمان دراز
بخت جاده ها بلند
می وزد باد در جهت آب
می نویسد دختر ی در دفتر خا طرات
می بارد اشکی بر دامن مادری
می رقصد برگی در آهنگ باد
می چشد کسی طعم تنهایی
میچیند کسی گلی از باغچه ای
می رود مردی از خا نه ای
می کشد پیرزنی ساکی به خانه ای
می کند شنا ماهی ای در حوضی
می زند پسری تر قی در آسمان
.
.
.
.
.
به نام خدا
می نویسم همجون گل سرخی که تازه شکفته وشوق دیدار خدارا دارد که او را آفریده
می نویسم چون لطافت بالهای پروانه ای که عاشق گل سرخ شده
می نویسم به زیبای صدای بلبلی که برای گل وپروانه می خواند
می نویسم به گرما خورشید که می خواهد دوستیشان را سرشارر از عشق می کند
می نویسم به بلندی سروی که این صحنه را می بیند
می نوبسم به بادی که میوزد و صدای دوستی آن ها را در همه جا می پراکند
دوست
بزرگ بود
واز اهالی امروز بود.
وبا.
ولحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.
از تهی کلام آمده بود
در فراتر از آرزو ها می رفت.
برآنم تا درآبی آسمان چنگ زنم، پاره ای برکنم و شیار نگاهش رابازیابم.
برآنم تا ریگی از زمین زمزمه بردارم، و در تالاب زمان اندازم.
برآنم تا در بلندی این شیب نیمه باز
پیاله ای از صدای خروسان بنوشم و راز بیابان ها را در چشمانش بیابم.
بر آنم تا راه شبنمی کهکشان بپیمایم وبه او اندیشم.
گیسوانش آبشخور شب بود
پیراهنش چشمه وزش ها بود
در دستش رشته ی سپیده دمان بود
چشمانش چاله های نیایش بود
مژگانش علف های جاذبه بود
انگشتانش بیشه ی نوازش بود
تهی بودم به جنگل مهر رفتم
ودستم ازسرود پرندگان پرشد.....
اگه دلم تنگ میشه خیلی برات ، منو ببخش
اگه نگام گم میشه تو شهر چشات ، منو ببخش
منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو میشمرم
اگه همش پیش همه بهت میگم دوست دارم
منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم
منو ببخش اگه شبا فقط تورو خواب می بینم
منو ببخش اگه تورو میسپرمت دست خدا
اگه پیش غریبه ها به جای تو میگم شما
منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم
تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه آدمم
منو ببخش اگه فقط می خوام بشی مال خودم
در نهفته ترین باغ ها، دستم میوه چید. و اینک، شاخه ی نزدیک! از سر انگشتم پروا مکن. بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست، عطش آشنایی است. درخشش میوه! درخشان تر. وسوسه ی چیدن در فراموشی دستم پوسید. دور ترین آب ریزش خود را به راهم فشاند. پنهان ترین سنگ سایه اش را به پایم ریخت. و من، شاخه ی نزدیک! از آب گذشتم، از سایه بدر رفتم، رفتم، غرورم را بر ستیغ عقاب – آشیان شکستم واینک، در خمیدگی فروتنی، به پای تو مانده ام.
اسمان هم می بارید انگار همه ی دنیا برای دخترک گریه می کردند .
فردا تب حقیقت انگار همه ی کائنات برای دخترک دردی بودند که نمی توانست فراموش کند
دشت ماه دخترک را به عالم رویا رویا برد اما چه زود دیو شب او را از ان سرخوشی کودکانه بیرون انداخت
فردا در راه بود بهار می امد بار دیگر بار دیگر همه خوشحال بودند اما دخترک باز هم ناراحت بود
چون دیگر امیدی برای زنده بودن نداشت دخترک خودش را نشناخته بود دخترک دنیا را نشناخته بود
انگار نمی خواست این دنیایی باشد
دخترک با همه ی وجودش دستهایش را به طرف مرگ باز کرده و هر روز و شب در تمنا ی مرگ می مرد
دخترک فردایی را نمی خواست که باز تحقیر شود دختر ک همیشه خودش را داشت
حتی پس از مرگ دخترک حتی دیگر گریه هم نمی کرد نگاهش سرد و مغموم بود
دیگر نمی ترسید دیگر نمی ترسید که بترسد دیگر نمی ترسید که روزگاری دیگر نباشد
دخترک ترس را فراموش کرده بود دخترک گویی بدون ترس رفته بود رفته بود تا به اوج ترس برسد
اما دخترک روزی باز می گردد
شاید ان روز کسی باشد که او را با تمام رویاهایش بفهمد . . .
خانه سبزو کوجه سبز وآب سبز
روزها خورشید ومهتاب سبز
خند ه ی لبها برایم سبز بود
رنگ غم بر چهره ها هم سبز بود
موجهای شعر دریا سبز بود
هر صدایی می شنیدم سبز بود
دوستانی سبز وخرم داشتم
دشمنان را سبز می پنداش تم
سبز وسبزوسرخسبزوزرد سبز
داغ سبز وگرم سبز وسرد سبز
سبز شد درپیش پایم ناگهان
سنگ بی جانی که بر من داد جان
سنگ بر پا نه که بر قلب نشست
عینک از چشمانم افتاد وشکست
رنگهایم تاز ه جانگرفت
سبز دزسبز جهان پایان گرفت
آبی زردو سیاه آمد پدید
بعد از آن چشمم هزاران رنگ گرفت
وتماشای توزیباست اگر بگذارند
سند عقل مشاع است همه میدانند
عشق اما فقط از ماست اگر بگذارند
دل آواره من این همه بیهوده نگرد
خانه ی دوست همینجاست اگر بگذارند
غضب آلود نگاهم نکنید ای مردم
ثمین
دل من مال شما هاست اگر بگذارند



